پروانه ای که برای اولین بار از شمع ترسید - تاریخ: 1397/10/8 ساعت: 19:42
پروانه و ای بودم در یک باغ پر از گل، شب بود، و من هیچ جا را نمیدیدم! فکر میکردم خوابم می آید، یا چشمانم سیاهی میرود!!!بعد از چند ساعت گشت و گذار در تاریکی، خسته شدم و تصمیم گرفتم روی یک گل دراز بکشم وکم
مترسک کاهی - تاریخ: 1397/10/8 ساعت: 19:42
حتما در اطراف بعضی از انسان ها هستند که گوشه گیر و کم حرف هستند!!!1 اما میخواهند مثل بقیه گل بگویند و گل بشنوند. متـــــــــرسک در باغ تنهاست، او بهار را می بیند،تابستان را،پاییز را، او زمستان را میبی
خدا را حس میکتم!!!! - تاریخ: 1397/10/8 ساعت: 19:42
آموختم که خدا عشق است!!!وعشق تنها خداست!!! آموختم که وقتی ناامید میشوم!! خدا با تمام عظمتش، عاشقانه انتظار میکشد!! تادوباره به رحمتش امیدوار شوم! آموختم، اگر تاکنون به آنچه خواستم نرسیدم!!!!!! خدا برا
بدووون عنوان - تاریخ: 1397/10/8 ساعت: 19:42
هیچ وقت درباره ی این آزادی نسبتی که دارید فکر کردید؟ همین که مثلا می تونید تا سر کوچه برید یا مثلا انتخاب کنید که توی صبحانه اتون رو با نون تافتون بخورید یا سنگک؟ به نظر می رسه اسم این ها آزادی نباش
حال هیچی موجود نیست.......بدون مخاطب - تاریخ: 1397/10/8 ساعت: 19:42
به اندازه ی کل تهران حالم ترافیکه!!!!1 تقدیم به دل شکستهههه هااااا!!!!!!