پروانه و ای بودم در یک باغ پر از گل، شب بود، و من هیچ جا را نمیدیدم!
فکر میکردم خوابم می آید، یا چشمانم سیاهی میرود!!!بعد از چند ساعت گشت و گذار در تاریکی، خسته شدم و تصمیم گرفتم روی یک گل دراز بکشم وکمی استراحت کنم!
روی یک گل سفیدی که بوی فوق العاده خوبی داشت دراز کشیدم، سعی میکردم بخوابم اما نمیشد
در فکر این بودم که اگر اینجا یک شمع بود، من چقدر خوشحال میشدم و با ذوق و اشتیاق دور آن میچرخیدم و با نور آن این تاریکی که در این شب حکم فرما است را از بین میبردم
در عالم هپروت خودم سیر میکردم که یک نوری از دور به چشمانم خورد!بلند شدم و با دقت زیادی نگاه کردم
با خودم گفتم حتما در خیالم این را میبینم، دوباره دراز کشیدم!
نخیر انگار این نور واقعی است، و در خیالم نیست
از روی گل بلند شدم و تند تند بال زدم و بال زدم، نمیدانم چرا حس میکردم نور هر لحظه دور تر و دورتر میشود
ولی من همش بال میزدم
وقتی به ان نور رسدم یک شمع نورانی دیدم که قسمتی از شب را روشن کرده بود
خوشحال شدم و شروع کردم به چرخیدن دور شم
در حال خوشحالی بودم که صدایی مرا جلب خودش کرد، یک صدایی گفت: هــــــــــوووووووووووی چیکار میکنی؟ ترسید وم و از شدت ترسم به شمع تکیه دادماینبار صدا گفت: آهاااای احمق چرا به من تکیه دادی؟؟؟؟؟؟؟
وقتی دیدم شمع دارد حرف میزد تعجب کردم و گفتم یا جلل خالق مگر شمع هم حرف میزند؟ شمع گفت، نترس من با بقیه فرق دارم
بهش گفتم: من عاشق شمع ها هستم ولی هیچ کدامشان مثل تو حرف نمیزند
راستی میشود به دور تو بچرخم؟ شمع گفت بله چرا که نه؟
من هم برای وت هی نور میدهم و نور میدهم،
ومن با خیال راحت دور شمع چرخیدم
نویــــــــــــــــسنده:: فائزه محــــــــــــترم
برچسب:
نویسنده: مهسا پورحسین