بازم هم صدای باران آمد، صدایی که سکوت اتاقم را درهم زد!
27 مرداد 1397 بود، صدای سرد و بی روح باران می آمد، آن صدایی که عاشقش بودم ولی یک روز یک اتفاق باعث شد ازش متنفر بشم!!!!!!
آن صدای غم بار سکوت اتاقم را شکست!!!!!!!!!!
صدای باران بود، همه میگویند صدای باران تنها تسکین درد خاطرات یک دختر است! اما صدای باران برای و من مرور اتفاق تلخ چهار ماه پیش است!
خاطرات ان روز، کوبیده شدن در توسط قصاب سر کوچه و خبر دادن تصادف برادرم!!
آن روز باران میبارید...............داشتم در اتاقم از صدای باران لذت میبردم، آن روز در اتاقم صدای باران بهترین موزیک دنیا شده بود!
ولی ناگهان لذتم رفت!
دیدن صورت غرقه به خون برادر 8 ساله ام که روی بلموار دراز کشیده بود، صدای آژیر آمبولانس، جیغ های پی در پی مادرم!
دیدن اشک پدرم بالا سر برادرم و دیدن پیرهن بسیجی برادر 8 ساله ام که در تنش خــــــــونی شده بود!!!!!
دیدن خواهرم که به برادرم التماس میکرد که بلند شود!!!
اما خدایا آن روز گریه ی آسمان چه بود؟
آن روز قطرات باران روی سر و صورتم شلاق میزدنند
دیدن ظلمت عصر، پرتگاه های دو طرف جاده که انتهایشان مشخص نبود.
وقتی صدای باران را میشنوم حس و حال آن روز به سراغم می آید و بغض در گلویم مثل ابر کوچکی که خیال باریدن ندارد جا خوش میکندآن روز برادرم در بیمارستان بود، هنوز صدای آن باران لعنتی در آن شب توی گوشم میپیچیدان شب صدای شیطنت های برادرم در خانه خالی بود ولی صدای باران بود که دیگر آن روز از صدایش متنفر شدمحال ان روز صدای ان باران لعنتی جای صدای فرشته خانه مان را پر کرده بود
تصادف بد برادرم باعث شد از باران متنفر شوم از ان روز به بعد صدایش برایم جهنم شد
اما الان میفهمم که ان روز اسمان با من گریه میکرد
صدای باران همان صدایی بود که برایم مثل قهوه ی تلخ بود و هیچ معنا و مفهومی نداشتان صدایی که سرد و بی روح بود امروز با نوشتن این متن برایم به صدای گرم و گیرا تبدیل شد
و دوباره به موزیک مورد علاقه ام تبدیل شد
برچسب:
نویسنده: مهسا پورحسین